|
نسيم عشق زکوي هوس نمي آيد ....چرا که بوي گل از خارو خس نمي آيد
|
یك سخنران معروف در مجلسی كه دویست نفر در آن حضور داشتند، یك اسكناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه كسی مایل است این اسكناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسكناس را به یكی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم كاری بكنم و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسید: چه كسی هنوز مایل است این اسكناس را داشته باشد؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت.
این بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روی زمین كشید بعد اسكناس را برداشت و پرسید: خوب حالا چه كسی حاضر است صاحب این اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهائی كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چیزی كم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی كه می گیریم یا مشكلاتی كه روبرو می شویم و احساس می كنیم كه دیگر پشیزی ارزش نداریم و كسی به ما توجهی ندارد و خود را شكست خورده می دانیم، ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینكه چه بلائی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را به عنوان یك انسان كامل از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی كه دوستمان دارند وخدای بزرگ، آدم پر ارزشی هستیم.
...و شاید این قصه تا ابدیت تکرار خواهد شد!
گویا تنهایی سرشت من بوده و رهایی از آن غیرقابل اجتناب!
کاش میدانستم کدام بازار است که در آن، بالی برای پرواز و کوچیدن از این دیار ِ غرق در ابهام فروخته میشود!
با تشکر از...
هرکه به دیدار توشد زود خریدار تو شد
مست وگرفتار شد ساکن میخانه شود
گل به هوای عطر تو نغمه ی بلبل بزند
در هوس نور رخت شمع چو پروانه شود
عابد مسجد چو کند نگاه بر قامت تو
معتکف دیر شود خادم بتخانه شود
صوفی اگر دید تو را خرقه به آتش فکند
عارف نقش تو شود وز همه بیگانه شود
زلف پریشان تو گل شعر پراکنده کند
فقیر مجنون شود و قافیه دیوانه شود
"برای سمیه عزیزم"
قدم های تو را
چشم تو زینت تاریکی
پلک ها را بتکان..کفش به پا کن وبیا..
پارسایی است در آن نزدیکی که تورا خواهد گفت:
"بهترین چیز رسیدن به نگاهی هست که از
حادثه عشق تر است..."
ترا دیدم که در خاطره هایم نشسته ای
من ترا چون کودکی آرام آرام نوازش می کنم
و عشق را،
قصّه ام را،برایت زمزمه می کنم
ترا به دور دستها می برم
به قلمرو احساسم
همراه ترنّم پرندگان خوش آواز بهشت
آنجا که پری ها وپروانه باهم
در کنار هم دوستی را تلاوت می کنند
خورشید بی دریغ می تابد
ماه، بی تکبّر عشق می ورزد
باران، حسادتش را فراموش می کند
کوه، پشتیبان ماست
دریا ،سکوت اختیار می کند
دشت، گلهای مهربانی را هدیه می دهد
عقاب، بال می گشاید
مارا به مهمانی آسمان می برد
امّاافسوس!
خدای من! کسی بی خبر آمد
رویایم ، قصّه ام
قصّه ام، تمام نیست
قصّه ام؟!
آشفته رویایی شد!
تو کی بودی ای مسافر که منو در من شکستی
رفتی اما در دل من تو همیشه زنده هستی
تو کی بودی که به یادت باید آواره بمونم
پا به پای باد شبگرد برم و از تو بخونم
انتظار دیدن تو منو آروم نمی ذاره
مثه بغضی که گلومو بسته اما نمی باره
چه نشستی که چشامو برق تنهایی ربوده
چشمی از سحر نداشتم اگه داشتم از تو بوده
چه نشستی که شکستم زیر بار غم غربت
خالی از نغمه شوقم پرم از قصه محنت
گم شدم تو شهر ظلمت رد پایی تو شبا نیست
با صدای هق هق من کسی اینجا آشنا نیست
ای صدای آسمونی پرم از هر چه شنیدم
کاشکی میشد پرکشیدن به هوای با تو بودن
بگذار زمين اين سنگ بزرگ را
براي شكستن دل من
يك سنگريزه هم كافي است .
*********
چیزی بگو بگذار تا هم صحبتت باشم
قدری حریف لحظه های غربتت باشم
صورت گر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار هم چون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
من...
بگذار زنگ ساعتت باشم
بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!
***************************
خسته ام...ازجون من این شب تاریک چی میخواد ؟
وقتی آدم با خودش این همه بیگانه میشه !
دیگه از من آشنای دور و نزدیک چی میخواد ؟
آسمون تا یادمه قصه غم هارو میگه !
بی سرانجامی و بد عهدی دنیارو میگه !
تا روح بشر به چنگ زر ، زندانیست
شاگردی مرگ پیشه ای انسانی است
جان از ته دل ، طالب مرگ است ... دریغ
درهیچ کجا برای مردن جا نیست ؟
- من
- تو
دنیا و مردمش
خوشی شان و غم شان
برای مال - برای نان
با دل های سرد و خموچ!
یا برای هیچ ویا برای پوچ!
آدمهای کاغذی !
قبای دروغ بر بالای عشق می دوزند
و قلب های کاغذی تر!
در لفاف کاغذی شان پنهان میمانند
وکاغذ وار برای هیچ میسوزند!
ولی ایمان دارم
آستان عشق روشن است
زیرا دل های واقعی را درآنجا می افروزند
- وانسان - یعنی آنهایی که
به همت خودشان
انسانیت را
می آموزند!
دستم بگیر ...
نه بخاطر من!
دستم بگیر تا هر آن که پای در من نهاد تشنه از من خارج نشود ...
سیرابش گردانی و وقتی از من عبور میکند به هیچ نرسد ...
به تو برسد ای خـــــدا...
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم
تا روایتش کنیم.
"گابریل گارسیا مارکز"
دوست داشتن همیشه گفتن نیست
گاه سکوت است
و گاه نگاه ...
غریبه!
این درد مشترک من و توست
که گاهی نمی توانیم درچشمهای یکدیگر نگاه کنیم
چشمهایم هنوز در انتظار است.
زرتشت بيا كه با تو اميد آيد
شب نيز صداي پاي خورشيد آيد
تاريخ اگر دوباره تكرار شود
آدم به طواف تخت جمشيد آيد.
" نوروز باستانی مبارک..."
***************************
آرام بخواب کوروش!
دشمنان فرزند نمایت
تشنگی خاک به معرفت را
در آب غرق خواهند کرد
آوازه ات اگر چه بلند
و فرامین ات اگر چه جهانی
اندیشه هایت اگر چه انسانی
اما خصم بداندیش ات
حتی به سهم ناچیز تو
از دنیای خاکی هم رحم نمی کند
آرام بخواب کوروش!
اگر دو هزار و پانصد سال
آسمان آبی
به تماشای مقبره ات می بالید
از این پس
آبی آب، تو را در آغوش خواهد کشید
آرام بخواب کوروش!
اگر روزی دختران و زنانت را
با حقارت و اسارت
در بیابانهای خشک و سوزان
به نمایش میگذاشتند
امروز نیز آن تاریخ
در بیابانهای زرق و برق گرفته
تکرار میشود
آرام بخواب کوروش!
اگر روزی بیگانگان
خاکت را به توبره میکشیدند
امروز سفیران غم و نکبت
خود این کار را میکنند...
چه سر گذشت غم انگیزیست کوروش!
فرزندان بی انصافت
مهربانی تو را کجا جا گذاشته اند؟
گویا فراموش کردن
ندای جهانی صلح تو
برای فرزندانت
آسانتر از گردن نهادن
به خشم تمدنسوزان بوده است.
چگونه در خرابه های تو
و در بقایای کتیبه های نابود شده ات
بر دشمنان زبون نماز گزارم...
جاده وجود
كوله پشتياش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كولهام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.مسافر با خندهاي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن؛ و درخت زير لب گفت: ولي تلخ تر آن است كه بروي و بي رهاورد برگردي .
كاش ميدانستي آنچه در جستوجوي آني، همينجاست .
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه ميداند، پاهايش در گِل است، او هيچگاه لذت جستوجو را نخواهد يافت .
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جستوجو را از خود آغاز كردهام و سفرم را كسي نخواهد ديد؛ جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كولهاش سنگين بود .
هزار سال گذشت، هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جادهاي كه روزي از آن آغاز كرده بود .
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايهاش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را ميشناخت .
درخت گفت: سلام مسافر، در كولهات چه داري، مرا هم میهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمندهام، كولهام خالي است و هيچ چيز ندارم .
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه ميرفتي، در كولهات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كولهات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دستهاي مسافر از اشراق پر شد و چشمهايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفتهاي، اين همه يافتي !
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و پيمودن خود، دشوارتر از پيمودن جادههاست.
آن خدايي كه بزرگش خواندي ... به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
دست خطي كه تو را عاشق كرد ... شوخي كاغذي ماست بخند...
فكر كن درد تو ارزشمند است.. فكر كن گريه چه زيباست بخند...
صبح فردا به شبت نيست كه نيست... تازه انگاه كه فرداست بخند...
راستي آنچه كه يادت داديم ... پر زدن نيست كه در جاست بخند...
آدمك نغمه اي آغاز نخوان ... به خدا آخردنیاست بخند...